چرا بايد از نوشته هام شرمسار يا ناراحت باشم؟
نبايد باشم مي دونم، چون اين ها منويات دروني بنده هستند
و مي دونم اگه ديگران هم همينكار رو بكنن، چه ها از پسِ
چاپلوسي ها و قربونت برم هاشون مي زنه بيرون !!!
علي اي حال ... حليمه قدش بلندِ حليمه گيسو كمنده!!!
خدا باباي سندي رو بيامرزه
اين دختر آبادانيش با اين اسم رمزهاش منو كشته!
برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 29 بهمن 1399 ساعت: 0:49
سپاه غم كه بر مي خيزد هيچ چيز جلودارش نيست
نعمات رو مي بيني و لمس مي كني، اما سد كه نيستند!
بايد بروي و ميان سم اسبان اين لشكر خورد بشوي
اگر به سلامت بيرون بيايي تازه شايد گوشه ي لبانت به
خنده اي تصنغي باز شود ...
امان از خوبان مشهور عالم و خوبان گمنام و آنان كه به
عادت اعتبارشان را به لجن مي كشند ...
برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 29 بهمن 1399 ساعت: 0:49
مي دونم خيلي مي سوزيد كه جلوي چشمتون هستم ...
و هيچ چيز بدتر از اين نيست كه كسي كه حرصتون رو
درمياره جلوي چشماتون باشه!
تيكه كه مي ندازيد بيشتر مي فهمم چقدر نياز به پماد
سوختگي داريد ...
سوختيد اما باز هم مي سوزيد، بيشتر هم مي سوزيد
فعلا جلو چشمتون هستم تا ببينيم خدا براي من و براي
شما ها چي مي خواد!!!
برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 29 بهمن 1399 ساعت: 0:49
برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 29 بهمن 1399 ساعت: 0:49
١-ديگه براي حل مسئله حوصله اي نيست
٢-ديگه ٣٦ سالگيم به پايان رسيد، البته چند روز قبل.
٣-كلا در حاليكه كاملا دنيا رو پوچ و بي حاصل مي بينم
و از همه چيز نااميد شده ام روزهاي فرد با پسرم اسكوتر
بازي مي كنم و تماس چشمي ام رو باهاش حفظ مي كنم
هنوز نرم و لطيف است و وقتي مي خنده و به تخم چشام
خيره ميشه عشق واقعي رو حس مي كنم ...
٤-من امشب آگاهانه سكوت رو امتخاب كردم چون
مدت هاست فهميدم حرف زدن بي حاصلترين كارِ
دقيقا همين امشب كه بايد كمي حرف مي زديم.
برچسب: نویسنده: شیوا سامانی تاريخ: چهارشنبه 29 بهمن 1399 ساعت: 0:49